تبليغاتX
پروانه ی آبی‏(جاذبه ی مهر‏)‏
پروانه ی آبی‏(جاذبه ی مهر‏)‏
از هر دری سخنی

قالب بچگانه گذاشتیم تا کمی این شیطونک درونمان را آرام بنماییم.

چرا فعل ها را به صورت جمع نوشتم؟! مگر چند نفرم؟!
سه نفر!
من و خودم و خودش!


******************************************************************

پی نوشت:

خوابیده بود. صدای ضربه های کوچکی به پنجره او را بیدار کرد. برخاست و پنجره را گشود.

" خوش آمدی باران! "

تک نوشت:

امام علی (ع):
هر کس به حساب نفس خود رسیدگی کند به عیب هایش آگاه شود.
(شرح غرر الحکم، ج5، ص299)




نوشته شده در تاريخ شنبه 4 تیر1390 توسط فروتن

نمی دانم چرا هیچ کس آن طور که باید با آدرس جدیدم ارتباط برقرار نکرد. انگار یک جای غریبی است که هیچ کس نمی تواند بپذیرد. یا شاید هم من این طور فکر می کنم.

من هم دلم برای بلاگفا تنگ می شد و شد. گاهی اوقات انگار زیباتر از این جا پیدا نمی شود. انگار سادگی این جا بیشتر به دل می نشیند. همین قالب ساده ی آبی رنگ و همین عنوان. اما...

اما دلم می خواهد نوشته هایم را یک جا جمع کنم. می خواهم نوشته های این وب را منتقل کنم به "روان نویس". گرچه می دانم دلم برای این جا تنگ می شود اما سایتم را هم دوست دارم!

اصلا نمی دانم چرا تازگی ها این قدر ظریف شدم. زود می شکنم. زود دل می بندم. زود دل می کنم. آن هم من! یاد سالها پیش افتادم که در گیر و دار زندگی و فراز و نشیب هایش چقدر کاغذ سیاه می کردم و باخدا حرف می زدم. دیگر اثری از آن کاغذها نیست. چون همه را از بین بردم. سوزاندم!

یادم هست آن روزها می نوشتم:" می خواهم سنگ بشوم!" اما نشدم! شکننده تر شدم. ظریف تر شدم...

دوست دارم در آدرس جدید شماها را ملاقات کنم.

این جا را فراموش نکن!






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 اسفند1389 توسط فروتن

نقل مکان کردم به partomehr.ir


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آبان1389 توسط فروتن

اولین بار با شعر غنچه و گل با او آشنا شدم.

چند سال بعد خبر تصادفش را شنیدم و اندوهگین شدم. می خواستم بماند. چون هنوز زود بود. چند ماه بعد که حالش بهتر شد خواندم که در بیمارستان چهار دفتر شعر نوشت!

سالها گذشت و قیصر بیشتر در دل من جا گرفت. تا اینکه آن روزهای اندوه بار از راه رسید.

روزهایی که غمی در دلم بود. در سکوت گریه می کردم. قیصر رفت...

چقدر زود! چقدر زود دیر شد...


حرفهای ما ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود!

قیصر دردمند بود. اما نه مثل دردهی مردم. او شاعر بود و دردهایش هم متفاوت.

دردهای من

جامه نبستند

تا ز تن در آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است.


به یاد او که اولین شعرش، شعر حفظ کردنی کتاب فارسی دوران کودکی ام بود شعر غنچه و گل را زمزمه می کنم:


غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!


پی نوشت:

وقتی برای مطلبی وقت می گذاری و برای ادای دین به رهبرت و به اعتقادت چیزی را می نویسی. وقتی می خواهی این سنگر پر بماند اما به سادگی مطلب حذف می شود چه حالی پیدا می کنی؟!

نه کسی مطلبم را حذف نکرد. خودم مجبورم شدم حذفش کنم. به خاطر بی امکاناتی این سرویس های وبلاگ دهی. به خاطر اینکه اگر در یک جزیره هم گیر افتاده باشی و بخواهی با گوشی کاری انجام بدهی کل مطلبت را می خورد و یک لیوان آب هم روش! بعد یک صفحه ی سفید تحویلت می دهد!

از این به بعد در پرشن بلاگ می نویسم. آدرس وب جدید هم باشد در کامنت ها می دهم. این جا محفوظ است و می ماند تا بعد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 9 آبان1389 توسط فروتن

ایران در تب و تاب است. همه انگار شده اند قمی و منتظر سفر یارند. انگار همه آماده شده اند تا بشوند میزبان سید خراسانی. چه شور و حال زیبایی است. همه منتظرند تا دوباره خروش و حرکت جمعیتی را ببینند که به عشق دلدار روزهاست در انتظارند.

همه این روزها بیشتر شاد می شوند وقتی یأس و ناامیدی بدخواهان را می بینند. همه این روزها پر خروش تر می شوند وقتی دور افتادگان از کشتی انقلاب سعی در نفی وجود عاشقان سید خراسانی دارند. وقتی در میان اندیشه هاشان کیک و ساندیس جای دارد ساندیسی ها روز به روز بیشتر می شوند. آری! ما ساندیس خورده ایم و عاشق شدیم. دم جمهوری اسلامی گرم که چه ساندیس مشتی داده به ما، شده خون ما، شده گوشت ما، شده تمام توان و همت ما که هم صدا شویم و بیشمار بودنمان را به رخ متوهمان بکشیم. دم جمهوری اسلامی گرم که چه سیب زمینی هایی داده است به ما! سیب زمینی خوردیم اما سیب زمینی نشدیم بلکه رگ های غیرتمان بیشتر شد. جوشش خون غیرتمان بیشتر شد و شدیم کابوسی برای فتنه گرها ها. حالا از این کابوس های پشت هم و از ضربه هایی که می کوبیم بر سرشان، مخشان تاب برداشته! هنگ کرده اند و استقبال کننده های از فرزند خامنه ای را اتوبوس ها و قطارها دیده اند از ایران به صرف کیک و ساندیس! و یک هفته است دارند معادله ی عشق به خامنه ای را هم  می خواهند با کیک و ساندیس حل  کنند! ما ساندیس خوردیم و عاشق شدیم. سیب زمینی خوردیم ولی سیب زمینی نشدیم. متوهمان سیب زمینی نخوردند اما به جایش چیزهای دیگری خوردند. رگ هاشان محو شد و دیگر غیرتی از جنس ایرانی در آنها نیست.

قمی ها دوباره غیرت ایرانی را به نمایش می گذارند وقتی یار و هم دم ما همچون باران رحمت پا به شهر می گذارد. خورشید چند روزی به احترام این سید ما خودش را کنار می کشد تا بی احترامی نباشد در برابر حضورش. شهر قم با طلوع خورشید مشهدی، نورانی می شود و شعاع این نور تمام ایران را در بر می گیرد.

و همه ی ایران هم نوا با قمی ها می سرایند:" اگر نبود جمال سید خراسانی می کشت ما را دوری یار جمارانی"





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مهر1389 توسط فروتن
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود